تبليغاتX
عشق سوخته

عشق سوخته

عشق سوخته

انا لله و انا الیه راجعون

هنوزم دوست دارم 

آخرین نگاه تو اولین غم من بود

 امیر دلم واست تنگ میشه

وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد

بگین که رفت مسافرت بگین شمارهای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون حول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکساما بردارید آتیش بزنید

هرچی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید.

نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن

بذار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من

خوشحال بشه با کلی خاطره

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده

اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راسی مرد

رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشتو برد

بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی

بگین هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

نشونی قبر منو بهش ندین خوب میدونم

میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

برو آتیش به قلب من نزن

بذار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من

خوشحال بشه با کلی خاطره

میخوام رو سنگ قبرم این باشه:

طلوعی که خیلی غم انگیز بود

قشنگترین خاطره ی عمرم

غروبی که خیلی دل انگیز شد.

رو سنگ قبرم بنویس:

روزی اومد با امید و آرزوآخر

ولی حالابدرقه ی راهش

داغی که موندش رو دل مادر.

 

 

بر سنگ قبر من بنویسید

اهل زمین نبود

نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید

کل عمر بر پشت دری که باز نمی شد مانده بود

 

 

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی تو را کاشکی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد؟ افسوس

 که حالا تو مرده ای و من در حالی که بهم گفتن افسرده شدم

دیگه امیدی ندارم واسه نوشتن تو اینجا چی بگم بگم که تنهاییم دو برابر شدهههههههههههههههه

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:59  توسط الهه  | 

مرگ

مرگ یعنی پیوستن دو خط موازی به هم

مرگ یعنی رج زدن سکوت مبهم

مرگ یعنی سکوت عقربه ی ساعت

مرگ یعنی به آخرین نفس،قناعت

مرگ یعنی سفر رفتن بدون عادت

مرگ یعنی قفس کهنه را شکستن

مرگ یعنی با تن رنجور پریدن

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:39  توسط الهه  | 

خدایا کمکش کن

سلام

دیروز رو تختم خوابیده بودم که یهو موبایلم زنگ زد برداشتم داداش امیر بود

گفتم بله گفت سلام الهه گفتم سلام گفت واسه امیر دعا کن گفتم چرا گفت تصادف کرده  گفتم

وای گفت چی شد؟ هیچی نگفتم  فقط اشک از روی گونه هام میریخت گفت الان icu هستش من  گفتم

 کدوم بیمارستان گفت بیمارستان آتیه گفتم آهان شب میام گفت الهه حلالش کن من بدون اینکه چیزی

 بگم قطع کردم یادم افتاد اون زمان که بهم زد دوستیمونو  من نفرینش کردم 

 با داداشم رفتم بیمارستان

نزاشتن ببینمش فقط دکتر گفت 40 درصد ممکنه زنده بمونه من دیگه نمیدونستم چی کار کنم فقط کیفم

 دادم داداشم رفتم تو کوریدور  داشتم گریه میکردم حالا  فقط از تو میخوام خدایا که کمکش کنی

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 16:52  توسط الهه  | 

امشب

امشب دیگر ماه هم نیست که به حرفام گوش کنه

چقدر سخته وقتی نمی توان از دردت برای کسی صحبت کنی

تنها می توان در خیالات گم شد که آن هم از قراری ممنوع است

که مبادا این خیالات همه چیز را خراب کند

پس چه باید کرد ؟

آب هم یک جا بماند می گندد چه برسد به غم های من

به چه کسی دردم را بگویم ؟

اصلا چه کسی آن را می فهمد ؟

چه کسی روی زخمم مرحم می گذارد ؟

نه اینجا هیچکی نیست

نه غمت را کسی می بیند نه شادیت را

چقدر دلم گرفته ، چقدر دلم تنگ است

ماهم که برگشت همه چیز را برای او می گویم

او همیشه مرا دلداری می دهد

تا کی با ماه درد و دل کنم ؟

تا کی در مقابل فریادم سکوت کنم ؟

صدایم کن که امیدی به فردایم نیست !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:38  توسط الهه  | 

تنهایی من

 یه روزی دلت می سوزه واسه ی تنهایی من

واسه دردا كه كشیدم ، واسه بی صدا شكستن

یه روزی خودت می فهمی كه چرا ازت بریدم

كه چی شد با همه عشقم نفرت و به جون خریدم

یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم

اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم

یه قدم مونده به مرگم یه نفس مونده به پرواز

توی این سكوت ممتد رفته واژه، مرده آواز

یه روزی میای می بینی جای من یه سنگ قبره

كه روی دلش نوشتن اینجا آرامگه صبره

یه روزی میای به خونم خونه ای كه یه مزاره

خونه ای كه مثل قلبم در و پنجره نداره

یه روزی دلت می سوزه واسه این دل شكسته

واسه این غریب تنها واسه این همیشه خسته

یه روزی بهت می گن كه ، منو باده غصه برده

اونی كه خیلی دوست داشت نبودی جون داده مرده

یه روزی میای كه رفتم توی جاده های باریك

خوابیدم زیر یه مشت خاك، تو یه قبره سرد و تاریك

 یه روزی میای سراغم به خیالت كه من هستم

اما اون وقت خیلی دیره آخه اون روز دیگه نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:23  توسط الهه  | 

امیر هنوزم دوست دارم

چقدر سخته تو چشمای کسی که تموم عشقت رو ازت دزدید زل بزنیو بجای اینکه لبریز از کینه

ونفرت باشی حس کنی که هنوزم دوستش داری ؟

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی ؟

چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یکباره

زیر آوار غرورش تمومه وجودت له شده ؟

چقدر سخته پیشت برسه  ودونه های  گرم اشک گونه ها تو خیس کنه

اما  مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری ؟

چقدر سخته گل آرزوها تو  تو باغ دیگری ببینی  و هزار بار با جودت

بشکنی وانوقت آروم زیر لب بگی

                                            گل من باغچه نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:22  توسط الهه  | 

دل شکسته

 دلم گرفته به اندازه وسعت تمام دلتنگی های عالم

شیشه قلبم انقدر نازک شده که با کوچکترین

تلنگری می شکند

می خواهم فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم

که عمق دردم را در فریاد منعکس کنم

فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خودم سر داده ام

دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره می نشینم

کاش می شد سرنوشت را با ان روزها شیرینم

عجین کرد

بغض کهنه ای گلویم را آزارد

نفرین به بودن وقتی با درد همراست

ای کاش باز هم کسی اشکهایم را نبیند


تنها با خاطراتم خوشم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:15  توسط الهه  | 

دلتنگی

دلتنگی که سراغت می آید همه خاطره ها را زیر و رو می کند تا بهانه ای برای سرزده آمدنش پیدا کند و پیدا هم می کند ؛ بعد تو می مانی و حرف هایی که به گفتن نمی آیند ... شاید بروی سراغ شعرها و نوشته های دیگران که بتوانی از زبان آن ها حرف هایی که روی دلت سنگینی می کنند ، پیدا کنی و به خیالت پیدا هم می کنی ... ولی هنوز چیزی هست ته گلویت ، چیزهایی هست که آن ته ِتهِ دلت که قرار نیست با این حرف ها بیرون بریزد. خوب می دانی این حرف ها حرف های خودِ خودت نیست و چون تو نمی توانی بنویسی شان ، قرار است برای همیشه نا گفته بمانند... برای همیشه نا گفته بمانند... برای همیشه نا گفته بمانند...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:7  توسط الهه  | 

محاکمه عشق

 

جلسه محاكمه عشق بود


و قاضي عقل ،


و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود


يعني فراموشي ،


قلب تقاضاي عفو عشق را داشت


ولي همه اعضا با او مخالف بودند


قلب شروع كرد به طرفداري از عشق


آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي


اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي


و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد


حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟


همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند


تنها عقل و قلب در جلسه مادند


عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !


ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده


چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟


قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود


و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند


و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .


پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:46  توسط الهه  | 

دوست دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 21:34  توسط الهه  |